محمد على مجاهدى
311
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )
زينب گرفت دست دو فرزند نازنين * مىسود روى خويش به پاى امام دين گفت اى فداى اكبر تو جان صد چو آن * گفت اى فداى اصغر تو جان صد چو اين عون و محمد آمده از بهر عون تو * فرماى تا روند به ميدان اهل كين فرمود : كودكند و ندارند حرب را * طاقت على الخصوص كه بالشكرى چنين طفلان ز بيم جان نسپردن به راه شاه * گه سر به آسمان و گهى چشم بر زمين گشت التماس مادرشان عاقبت قبول * پوشيدشان سلاح و نشانيدشان به زين اين يك پى قتال دوانيد از يسار * آن يك پى جدال برانگيخت از يمين بر اين يكى ز حيدر كرار مرحبا * بر آن دگر ز جعفر طيار آفرين ! گشتند كشته هردو برادر به زير تيغ * شه را نماند جز على اكبر كسى معين نوبت رسيد چون به على اكبر جوان * گوش فلك دريد ز فرياد بانوان * * * از خيمه شاهزاده چو آهنگ راه كرد * شاه از قفاى او به تحير نگاه كرد اندر ميان خويش و گروه مخالفان * سلطان دين خداى جهان را گواه كرد گفتا بدين گروه فرستادم اين غلام « 1 » * كِش هر كه ديد ياد رسول إله كرد شهزاده تاخت با رخ تابان به پيش صف * دشت مصاف مطلع خورشيد و ماه كرد شمشير بركشيد و ميان سپاه شد * مانند شير حق متفرق سپاه كرد بيتاب شد زِ تشنگى و تفِ « 2 » آفتاب * برتافت رخ ز لشكر و آهنگ شاه كرد شاهش به بركشيد و زبان در دهان نهاد * تفسيده « 3 » نيز كام پدر ديد و آه كرد با حلق تشنه باز به فرمان شاه دين * بهر وداع روى سوى خيمهگاه كرد برگشت سوى لشكر و روز سپيد را * بار دگر به چشم لعينان سياه كرد
--> ( 1 ) . پسر جوان . ( 2 ) . حرارت و گرما . ( 3 ) . خشك و پرالتهاب از اثر تشنگى .